"روگا"

منی که دیگر من نیستم و راه بی‌پایانم...

"روگا"

منی که دیگر من نیستم و راه بی‌پایانم...

۲ مطلب با موضوع «"تو"» ثبت شده است

درونِ بیرونی

شنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۵۵ ب.ظ
چیزی از درون مرا به خود می‌کشد.
چیزی بیرونم را به درون می‌کشد و بعد آرام آرام بیرونم را می‌خورد. مثل جیوه‌ای که روی طلا می‌ریزد و بعد طلا را نابود می‌کند. بعد درونم خوشحال از قلمرویی که به‌دست آورده، شروع می‌کند به حکمرانی.
مغزم را در دست می‌گیرد و دیگر همه چیز طبقه خواسته‌اش پیش می‌رود.
دیگر کنترل هیچ چیز در دست من نیست. درونم حرف میزند، راه می‌رود، خوشحال و ناراحت می‌شود و هر چه که هست و نیست را تعیین می‌کند.
ضربان قلبم را تنظیم می‌کند. تنظیم که نه. میاید گند می‌زند به همه چی در واقع!
برای خودش هرکاری می‌کند و خلع سلاحم کرده و من به سان طفلی ناتوان نشسته‌ام و نگاه می‎کنم که تا کجا قرارست پیش برود؟
و باید درونم که بیرونم را به نفع خودش تسخیر کرده از همه پنهان کنم.
چطور می‌شود چیزی که تمام وجودم را گرفته نشان ندهم؟

  • روگــ آ

تو خیلی دوری

چهارشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۲۱ ب.ظ
همزمانی اتفاقات باعث می‌شود که دیگر تا ابد با هر نشانه‌ای با خودت دائما یک چیز را زیر لب تکرار کنی و من هر بار زیر لب می‌گویم تو خیلی دوری.
اما از پا ننشسته‌ام و دوان دوان به سمتت می‌دوم ولی تو باز هم خیلی دوری خیلی دور!
که هر چقدر بدوم و دستم را به سویت دراز کنم باز به تو نمی‌رسم.
دوری، نمی‌رسم به تو، اما با تمام جانی که برایم مانده به سویت دوانم.
و وقت ثبت این عکس، مدام در ذهنم تکرار می‌شد که تو خیلی دوری...
دوری

  • روگــ آ