"روگا"

منی که دیگر من نیستم و راه بی‌پایانم...

"روگا"

منی که دیگر من نیستم و راه بی‌پایانم...

۷ مطلب با موضوع «من» ثبت شده است

زندگی خوب است که ...!

دوشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۵۷ ق.ظ
نشسته‌ام، ایستاده‌ام و حتی خوابیده‌ام و بدون وقفه فکر می‌کنم. به همه چیز و همه کس فکر می‌کنم.
به روزهای آمده و رفته و به روزهایی که هنوز سربرنیاورده‌اند از پشت شب‌هایشان.
به آدم‌هایی که آمده‌اند و مانده‌اند و گاها رفته‌اند و آدم‌هایی که هنوز نیامده‌اند و شاید هیچ‌وقت نیایند یا آنقدر دیر بیایند که آمدنشان به درد عمه‌ی بزرگشان بخورد!
به آینده بیشتر از هر چیزی فکر می‌کنم. 
به آینده‌ی با آدم‌ها، بی‌آدم‌ها و هر حالت ممکن دیگری!
به اینکه دلم میخواهد حوالی ۲۳ یا ۲۴ کجا باشم؟ چه داشته باشم و چه از دست داده باشم برای به دست آوردن؟
حتی نمی‌توانم تصور کنم که قرار است بعد از لیسانس هم باز خودم را درگیر این خوابگاه‌های احمقانه بکنم!
قطعا در یک گوشه‌ی دوست نداشتنی از این شهر شلوغ و بی‌در و پیکر جایی برای خودم ابتیاع می‌کنم!
دیگر نمیخوام ۸ ترمه لیسانس را تمام کنم.
میخواهم ۹ ترمه یا حتی ۱۰ ترمه بشوم اما در این بین چیز‌هایی یاد بگیرم و به فعالیت‌های دوست داشتنیم برسم.
همین یکهو دوربین برداشتن و تا ته تهران رفتن!
همین ساعت‌ها فکر کردن به این که انسان به خاطر انسان بودنش چه شده است او را؟
دیگر خیلی معطل نمی‌کنم و حتی خیلی سبک و سنگین نمی‌کنم. هر آنچه را که می‌خواهم انجام می‌دهم!
مثلا همین چند روز پیش درخواست همکاری دادم به حزبی که حدودا قبولش دارم. 
یک سری دوره‌ها و کلاس‌ها در این رابطه پیگیری کردم که فعلا با کلاس‌هایم تداخل دارد اما به زودی شرکت خواهم کرد!
کلاس‌های مترجمی و فرانسه را می‌خواهم شروع کنم و پیگیرشان باشم.
حتی کلی دنبال دوره‌های خبرنگاری‌و روزنامه نگاری هم گشتم. 
نمی‌خواهم بشود ۲۴ سالم و حسرت کلی چیز را بخورم:))
حسرت کارها، آدم‌‌ها و ...
می‌خواهم در ۲۴ سالگی خانه‌ای داشته باشم و درآمدی که احتمالا از راه‌ تدریس زبان و یک راه عجیب است و دانشجوی یکی از رشته‌های جامعه شناسی، علوم سیاسی‌ای چیزی باشم:))
می‌خواهم در ۲۴ سالگی‌ آدمی باشم که حالا همه من را از آن دور می‌کنند حتی...!
پ.ن: دوستان راجع به خبرنگاری و روزنامه‌نگاری اطلاعاتی دارید، دریغ نفرمایید:))
پ.ن‌تر: بد بودم، خوب دارم می‌شم اما اونجوری که خودم می‌خوام. خیلی راحت نیست آدم دست از چیزی بشوره. فقط میشه نگه‌داشت و چنگش نزد!

  • روگــ آ

ای شرقی غمگین بازم خورشید دراومد

پنجشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۳۹ ب.ظ
- میشه از روزای خوب، روزای بد ساخت. میشه از تموم روزای بد رسید به روزای خوب. آخرش دست خودمونه که چی بسازیم برای خودمون. مشت‌های گره شده و ابروان درهم کشیده شده یا لبخندهایی به پهنای صورت و لثه نما.
- نشسته بودم رو صندلی‌ اتاق آخر و خیره شده بودم به گوشی‌. صدام زد بیا آسمونو نگاه کن. صاف صافه. ستاره‌هاش معلومه. با هم آسمونو نگاه کردیم. بعدش گفت حالا بیا چندتا عکس بگیر ازم. دایی‌ها همیشه فهیم‌ترین موجودات روی زمینن و میدونن کجا به داد آدم برسن. مگه نه؟
- زندگی چقدر میتونه خلاف پیش‌بینی‌هامون جلو بره. بزنه تو دهنت و بگه دیدی؟ دست منه همه چی و هر کاری بخوام میکنم بی اون که بفهمی و مبدا و مقصد و دلیلی براش پیدا کنی. 
- تو سلف نشسته بودیم. نگاهش کردم. سرمو گذاشتم رو شونش. بهم گفت این تویی؟ باورمون نمیشه این تویی. تا اخر روز هزار بار دیگه هم سرمو گذاشتم رو شونش و دستشو محکم گرفتم. هزاربار دیگه هم باورمون نشد این منم.
- به زور خودمو تو بغلش جا دادم. گفتم حالم خوب نیست آشوبم. نازم کن بی‌هیچ حرفی. گفت چقدر بزرگ شدی دختر. گفتم ولی تو پیر نشو مامان.
- یه فرقی هست بین آدمی که ناراحته و حالش خوب نیست با من. من فقط معلقم. غمم نگرفته. بغضم نگرفته. فقط انگار هزارتا سوار تو دلم می‌دون.
  • روگــ آ

پس دانشگاه به چه دردی میخورد؟

شنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۷، ۰۱:۰۷ ق.ظ

چه فایده از این زود به رخت خواب اومدنا وقتی خوابت نمیبره بس که ذهنت داره می‌دوه و موتورش تمام زورشو داره میزنه که به یه کوفتی برسه؟

یه شب پروژه‌ی کارگری

یه شب کدای متلب

یه شب انتگرالای ریضمو

یه شب دریچه‌هایی که فشار ناشی از سیال وارد بهشون رو باید به هزار بدبختی حساب کنی.

من یه شب تا صبح تو خواب کد زدم. باورت میشه؟ من حتی تو خواب از برنامه ران گرفتم و فهمیدم اروری که تو بیداری می‌داد برای چیه.

صبح پا شدم رفع ارور کردم!

من شنبه شبا تو ذهنم متن ترجمه میکنم.

میدونی کجا قضیه بغرنج میشه؟

اونجا که لابه‌لای همه‌ی همه‌ی اینا، میرسم به اون مسئله‌ی‌ لاینحل اصلی‌.

دیگه نمیدونم چیکارش باید کرد.

تو لاپلاس که صدق نمیکنه پس نمیشه رفتارشو پیش بینی کرد و دردی رو دوا کرد!

حتی اگه رو بیارم به روش‌های عددی هم انقدر قضیه مجهولاتش زیاده که متلب بدبخت هم هنگ میکنه و سالها طول میکشه تا به نتیجه برسه!!

تازه اگه قبلش تونسته باشم الگوریتم و کد مناسب رو براش پیدا کنم.

من هنوز الگوریتمی هم پیدا نکردم براش.

فشاری که داره وارد میشه چی پس؟

دیگه این بار فشار فقط به من وارد میشه و قانون دوم نیوتن میره زیر سوال.

دیگه اینجوری نیست که فشار وارد بر من از مشکل با فشار وارد بر مشکل از من برابری کنه.

یه فشار ناشی از نیروی خارجی نگهم داشته. دیگه تاب این تنش برشی رو ندارم و هر لحظه ممکنه فرو پاشیم رو به نمایش بذارم.

کاش یه چیزی بشه و به تعادل پایدار برسم ...!

  • روگــ آ

نمانده دیگر ذوق و شوقی

جمعه, ۴ آبان ۱۳۹۷، ۰۲:۰۷ ب.ظ

-اولشه دختر! بعد عادی میشه برات. باید عادی شه.باید کنار بیای.انتظارش میرفت...نه؟!

+اره

-که روزی برسه که اینجوری باشه!

+ولی انتظار نداشتم اینجوری باشه!!فکر نمیکردم انقدر اثرگذار باشه

-هیچی مطابق انتظارمون پیش نمیره همیشه

+یه چیز باید اون چیزی باشه که ما میخوایم؟ نباید باشه؟

-میشه..یه روزی میشه بالاخره!

+شاید اونوقت دیر بشه که دیگه نیازی نباشه بهش.به نشدنش عادت کرده باشیم!دیگه به درد نمیخوره اونموقع...

-نه اینطوری نیستشوقتیه که اون موقع میخندی به اینکه چرا قبل ترها اصرار داشتی که زودتر برسه اون لحظه:) خودش به وقتش میرسه.

+من اینجوری فکر نمیکنم.حس میکنم وقتی میشه که میگم خب؟ این بود همونی که میخواستم:/

-نه! اشتباهه

+نمیدونم والا

-ایمان داشته باش:)

+ایمان داریم!!اما دلمون هزار تیکه میشه و شده و این حقمون نیست...

  • روگــ آ

آن منِ دیگر

جمعه, ۲۷ مهر ۱۳۹۷، ۰۱:۳۰ ق.ظ

به این فکر میکنم که اگر همان سالهای دبیرستان پی علاقه‌ام را می‌گرفتم و دنبال علوم انسانی یا هنر می‌رفتم الان وضعم چطور بود.

مثلا در دانشگاه تهران علوم سیاسی می‌خواندم یا اقتصاد یا جامعه شناسی. البته نمی‌دانم چرا قسمت انسانی پسند مغزم علامه را به هرجایی ترجیح می‌دهد.

یا اگر پی هنر را می‌گرفتم دختری دوربین به دست در خیابان‌ها بودم.

اخیرا درونم بخش هنرخواه ذهنم را نمی‌پسند.‌ یعنی اگر میرفتم و آکادمیک هنر می‌خواندم احتمالا رضایت نداشتم.

خب اما داشتم می‌گفتم!

مثلا دانشجوی علوم سیاسی علامه بودم که احتمالا از کیفیت پایین کلاس‌ها غر میزدم.

احتمال می‌دهم که وقت بیشتری میداشتم و نیمه وقت در یکی از کتابفروشی‌های انقلاب هم کار می‌کردم. مثلا گوتنبرگ. یا ترنجستان!

یکی از این جاها دیگر.

احتمالا غرق در کتاب‌ها بودم و بیشتر‌ حوالی کتابخانه‌ی دانشگاه یافت می‌شدم.

یکی از این دانشجوهای سیاسی می‌شدم که هر چند وقت یک بار احضار هم می‌شود. حراست دانشگاه چشم دیدنش را هم ندارد. روزی سه بار مامان زنگ میزد که کله شق نباش و دست از این کارها بردار.

حتی احتمال می‌دهم که روزی زندانی هم می‌شدم!

اما مطمئنم مثل همین حالا باز هم مسیرم را با زیرلب آهنگ خواندن طی میکردم.

باز هم با دیدن تمام شیرینی‌های تر که خامه دارند ذوق میکردم.

باز هم عاشق کاکتوس‌ها می‌بودم و باز هم قطعا لیموناد برایم نوشیدنی خاصی می‌بود.

مطمئنم مثل همین الان عاشق تمام مواد غذایی پنیردار می‌بودم و دیدن لحظه‌ی کش آمدن پنیرها برایم جذاب جلوه می‌نمود.

مثل همین حالا و هر وقتی تا اخرین لحظه‌ای که جا دارد میخوابیدم و فارغ از ظاهر می‌بودم.

مثل همینی که الان هستم از هر نوع آرایشی بیزار می‌بودم و باز هم معتقد بودم که پوشیدن کفشی که پاشنه دارد  از حماقت ناشی می‌شود!

باز هم احتمالا همان آدم حوصله سر بر و جدی‌ای می‌بودم که حالا هم هستم.

می‌بینی دنیا عوض نمی‌شد. من هم عوض نمی‌شدم فقط کمی به درونم و هدف‌هایم نزدیکتر بودم.

  • روگــ آ

معجزه‌ی زبان

شنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۳:۱۵ ق.ظ
وقتی شروع می‌کنی زبانی‌ را یاد بگیری، ناخودآگاه طی این فرآیند یک شخصیت دیگری هم در درونت شکل می‌گیرد. به نظرم این اتفاق اجتناب‌ناپذیر است و حتما اتفاق می‌افتد. 
المان‌هایی مثل اینکه در چه سن و سالی و شرایطی زبان مورد نظر را آموخته‌اید، روی شخصیت در حال شکل‌گیری اثرگذار است.
این شخصیت مثل این می‌ماند که شما در کشوری که مهد آن زبان است، یک زندگی موازی دارید و در مواقع نیاز از این شخصیت و زندگی موازی استفاده می‌کنید.
مثلا برای من ورژن انگلیسی بلدم، دختر پر شر و شوری‌ست که غالبا نگران کلماتش نیست و از بی‌ادبانه بودنش پروایی ندارد. دختری است سخت‌کوش که موفق است و در عین حال خیلی راحت غمگین نمی‌شود و قوی است. حتما به همین دلیل است که در موقعیت‌های سخت زندگی، مغرم ناخودآگاه سوییچ می‌کند روی زبان انگلیسی تا آن دختر پرشر و شور با ادبیات جسورانه اش مشکل را تا حدی برای ذهنم ساده کند‌.
این روزها که درگیر یادگیری زبان فرانسوی شدم، شخصیت جدیدی که در حال شکل‌گیری است به نظر میرسد چیز متفاوتی از آب دربیاید. تا الان می‌توانم بگویم دختریست عاشق پیشه که چرخزنان مسیرش را طی می‌کند و با عطر گل‌ها ذوق می‌کند و روح لطیفی دارد. احتمالا زمانی که دنیا کاری کند که سخت شوم و لطافتم از بین برود، ذهنم برای ایجاد تعادل دست به دامن زبان فرانسوی شود.
  • روگــ آ

پس تو به معجزه اعتقاد داری مرد؟*

چهارشنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۴۶ ب.ظ
می‌رسه روزی که نشونه‌هایی از اوضاع خوب بیاد.
می‌رسه روزی که بی‌دلیل محکوم نشیم.
می‌رسه روزی که به صرف ظاهر، قضاوت نشیم و حکم صادر نشه برامون.
می‌رسه روزی که مجبور نباشیم این نگاه‌ها رو تحمل کنیم.
می‌رسه روزی که بفهمید این بازی‌ای که برای رسیدن به آزادی شروع کردید چقدر خوب نبوده و فقط به جون هم انداختتمون.
می‌رسه روزی که بفهمید این شیوه‌ مقابله نبود و همه چی رو بدتر کردید.
می‌رسه اون روز، آره؟

*آزاد- گروه او و دوستانش
  • روگــ آ