امروز آخرین امتحانم که جدی بود را دادم و رفت پی کارش و مانده‌ام هفته‌ی پیش‌رو که پر است از کارهای سخت و عملی و ارائه‌ها.
این هفته که تمام بشود می‌توانم برای مدتی نفس بکشم و از زندگی به سبک خودم لذت ببرم.
اما این‌ها مهم نیست. مهم این است که امروز آخرین امتحان رسمی را دادم و حس کردم هوای دانشگاه سنگینی می‌کند روی قلبم. منتظر هیچ کدام از بچه‌ها نماندم و زدم به دل خیابان‌ها. رفتم و رفتم تا آخر بزرگمهر و بعد رسیدم به قدس. کافه‌ی مورد نظرم را پیدا کردم و برای بار هزارم از جلویش فقط رد شدم و دوباره مثل همیشه و هر روز سر ریز شدم به انقلاب.
رفتم و رفتتم و تصمیم گرفتم برگردم. می‌دانستم وقتی برسم دانشگاه همه امتحانشان تمام شده و می‌توانم با بچه‌ها کمی وقت بگذرانم.
با مامان به شادترین نحو ممکن حرف زدم و در ابرها بودم بی‌دلیل با وجود غم‌های بی‌انتها.
هندزفری در گوشم بود و در هوای به نسبت خوب با آهنگ‌هایی که هیچ چیز از آن‌ها نمی‌فهمیدم حسابی حال می‌کردم. هماهنگ کردم با بچه‌ها که بروم دانشگاه و باهم برویم گشتی بزنیم.
در خودم بودم که آقایی صدایم زد. گفت ببخشید میتونم وقتتونو بگیرم؟ سوالی داشتم.
از صبح هزاران نفر آدرس و راه ورود و خروج را از من پرسیده بودند. گفتم این هم یکی مثل این هاست.
هندزفری را در آوردم. گفتم خب بفرمایید.
ناگهان شروع کرد راجع به شرایطش گفت که دانشجو بوده و فلان که حالا نمیخواهم برای شما شرح دهم.
یک لحظه حس کردم که دختر نباید به گوش دادن به حرف‌هایش ادامه بدهی. که در همین حین گفت مجرد هستم و دنبال دختری برای ازد...
به خودم آمدم و با خنده‌ای عصبی گفتم آقای محترم شرمنده و رد شدم.
تا خود دانشگاه دویدم و با بدترین حالت ممکن خودم را به بچه‌ها رساندم.
تبریک میگم! حالا از انقلاب هم متنفرم!
و انقدر این اتفاق حالم را بد کرد که تمام اتفاقات خوبی که بعدش بچه‌ها برایم ساختند هم چیزی از حال بدم کم نکرد.
 واقعا چطور می‌شود که چنین کاری می‌کنید!