نشسته بودیم دور آتشی که سیب‌زمینی‌های فویل پیچی شده در آن به سمت پختن پیش می‌رفت.
حمید گفت به نوبت هرکی راجع به بقیه یه جمله بگه. استقبال کردیم از طرحش. خوشم آمده بود از طرحش هرچند که هدفش این بود فضایی طراحی کند که بتواند با خیال راحت از لیلا تعریف کند و دلش را ببرد. همه‌ی ما می‌دانستیم هدفش این است اما خب بد نبود چنین جملاتی هم بیان کنیم راجع به همدیگر.
از بقیه که فاکتور بگیریم برایم جالب بود که بدانم در نظر این چند نفر چگونه جلوه کرده ام.
لیلا گفت خب برخورد چندانی نداشتیم اما از همون اول برام جالب بود که خیلی راحت تو گروه حرف میزنی برعکس بقیه دخترا و با یکی دیگه اشتباه گرفته بودمت. دختر خوبی هستی و مهربونی.
بابت جمله‌ی آخرش بهش گفتم خب همون خیلی باهام برخورد نداشتی:))
حمید گفت تو کتاب میخونی و فکر میکنی و دغدغه داری. اینا همه خوبه ولی خیلی فازت منفیه. یعنی این اواخر خیلی منفی شدی.
گفتم آره آره! قبول دارم و خب خودمم میدونم که چرا اینجوری شده ولی حمید راهی ندارم براش.
سجاد گفت خیلی دوست خوبی هستی و خب مودی هستی آدم نمیدونه چطوری باهات رفتار کنه و الان بعد دو ترم دوستی نمیشه پیش بینیت کرد. و اینکه خیلی فکر میکنی. بسه انقدر فکر نکن و فشار نیار به خودت.
می‌توانستم در برابر سجاد فقط شرمنده باشم بابت تمام داد و بی‌داد ها و دعواهای بی‌دلیلمان.
مهدی گفت ببین خانم فلانی من خیلی آشنا نیستم باهات ولی یعنی چی کی بعد درس خوندن میری کتاب میخونی؟ برای چی کتاب میخونی؟ بعد درس خوندن باید بری عشق و حال!
گفتم که بابا شما چه جماعت کتاب نخونی هستید دو خط کتاب خوندن من این همه به چشتون اومده رها کنید.
اما بهترین جمله تعلق دارد به محمدرضا که تا مدتی سکوت کردم به خاطرش. گفت چیزی در تو هست که اولش منفیه و بد جلوه میکنه اما در واقع اون چیز خوب و مثبته. گفتم یعنی چی؟ گفت همون زود قضاوت کردن و از رو ظاهر قضاوت کردن شاید بخشی ازش باشه.
آخرین نفر مریم بود. گفت اولین ادم رکی که باهاش دوست شدم. اولش سخت بود ولی حالا خوبه. تو خیلی رکی.
اضافه کردم بین صراحت و وقاحت مرز باریکیه. و آدم میتونی همیشه تو رودربایستی بمونه که یهو مرز رو رد نکنه تا وقیح نشه. اما من ترجیح میدم وقیح بشم اما رک و صریح بودنمو از دست ندم.
نشسته بودیم دور آتش و من فکر می‌کردم به دیدی که آدم‌ها از من دارند. دید و نگاهی که هیچ وقت برایم اهمیت نداشته و ندارد. اگر می‌داشت ترسویم می‌کرد و نمی‌گذاشت اون طور که دلخواهم هست زندگی را ادامه بدهم:)