کی می‌تونه فکرشو بکنه؟ اصلا احتمالش چقدره واقعا؟ بعد بی‌حالی و بی‌حوصلگی دم‌ظهر و این دل‌آشوبه‌ی دائم، گوشیمو چک کردم. دیدم زنگ زده ۴ باز و مسیج داده و پی‌ام داده:)

زنگ زدم جواب نداد. زنگ زد. گفت همین الان از خوابگاتون رد شدم. گفتم ای وای‌. گفت بیا پایین جلوی نگهبانی خوابگاه!

 با همون شلوار رنگی رنگی کاپشن پوشیدم و یه روسری رنگی رنگی‌تر! باورم نمیشد اونجا باشه! باورم نمیشد! کادو دستش بود که برای من بود:)))) بهم کادو داد! اومده بود از اون سر شهر بهم کادو بده برای تولدم! باورتون میشه؟ 

و خب کادوش چی بود؟ یه جوراب ساق بلند زرد و مشکی راه راه! زنبوری:))) و کتابی که خودش دوست داره.

گفته بودم من عاشق جورابای رنگی رنگی و بلندم:))) و جقد خوب حواسش بود! چقد خوووب:))))

خوشحالم که تو این دنیای عجیب و غریب پیدات کردم! خوشحالم بابت کامتتی که باعث شد دوست شیم.‌حریر عزیزم برای همه چی خوشحالم که حالا هستی! رفیقانه و مهربانانه:))

پ.ن۱: مرسی از سایر بلاگرین بابت تبریکای قشنگشون!

پ.ن۲: وارد دهه‌ی سوم زندگیم شدم! میدونی حس میکنم دارم پیر میشم و کلی کار دارم برای انجام دادن. کلی آرزو دارم برای برآورده شدن. میگم دیگه نمیخواستم اینجوری دهه‌ی سوم شروع بشه ولی خب:))

پ.ن۳: چی بگم؟ بگم وقت فوت کردن شمع کیکی بچه های خوابگاه برام خریده بودن آرزو کردم؟ بگم چی آرزو کردم؟ بگم که چقدر آرزوم واقعا خواستم بود؟...

کاش و ای کاش با لبخند:))