* حس میکنم
با تمام وجود حس میکنم و این حس از درون شروع کرده به خوردن روح و روانم.
حس میکنم و نمیدونم باید به قول سپیده وارسته بود یا چنان مادری که طفلش در خطره و به هر شیوه‌ی ممکن ازش دفاع میکنه رفتار کنم.
حس میکنم و این حسا خوشایند نیست‌ اما هنوزم صبر میکنم.
صبر میکنم
صبر نکنم چیکار کنم؟

** به هر حال این یه واقعیته که آدما اولویت بندی دارن و تو اولیت دوم سوم نیستی بلکه اون ته مه هایی.
حال آنکه چرا من همون آدمارو میذارم  تو اولویت اولم، تنها ناشی از خریتمه دیگه.
زین پس اولویتم فقط خودم.
فقط خودم!

*** کتابای دستمو نگاه کرد و پرسید دانشجوی هنری؟
لبخند زدمو گفتم نه
گفت پس فلسفه؟
گفتم نه مهندسی میخونم.
تو دلم گفتم لعنتی تو الان باید میگفتی یه هم چین چیزایی. من جامعه شناسی میخونم!

**** اگه خونه بودم، بابا میومد از مغازه و ما هم آماده میشدیم که باهم بریم شب عیدی یه چرخی بزنیم تو شهر و بعدشم شام بخوریم تو یه رستوران یا فست‌فودی به انتخاب داداشم یا من یا دوتامون.

***** به طرز عجیبی انتخابم تنهاییه و حوصله کسی رو نه اینکه نداشته باشم ها، نمیخوام که داشته باشم. خستم از آدمای بیخودی که دورم جمع شدن. آدمایی که فقط به فکر نفع خودشونن. خب واقعا ترجیح میدم تنها باشم و در تنهایی همه کارامو بکنم و تفریح بکنم اما حس حماقت و خر بودن نداشته باشم!
میدونید خیلی سخته که هر کاری که خواستن بکنن نه نیاوردم و تو اوضاع داغونمم همراهشون بودم اما وقت علایق من که میشه همه یه مرگیشونه. خب نهایتا انتخابم این میشه که دیگه آدم حسابشون نکنم! من خسته شدم از یه طرفه بودن همه چی!
از این همه کوتاه اومدنا و پایه بودنا و در نهایت فحش خوردنا خستم. باورم نمیشد چون یکبار فقط یکبار گفتم من فلان غذارو نمیخوام و میخوام ساندویچ بگیرم بهم چه چیزهایی گفته شد:| خب حقیقتا شت.

****** اگر از حال من پرسی باید بگم صبح بین طبقه یک و دو در رفت آمدم و شبا از تختم تا دستشویی! دستشویی دانشکده طبقه دومه!  چرا؟ چون دکتر گرامی برای دردهای ناشی از سرماخوردگی آمپولی بهم داد که برای دردهای بعد از عمل های جراحی تجویز میشه! اونم دوتا:| از عوارضشم بهم ریختن سیستم گوارشیه:| دائما گشنمه و دائما باید برم گلاب به روتون:|

- به یاد قدیما، و من الله توفیق!