میخوام بنویسم. هیچ نیم فاصله ای رو رعایت نکنم و هیچ املایی برام مهم نباشه. میخوام تند تند بنویسم از همه چیز. از تمام چیزایی که ممکنه ذره ای هم متوجهش نشین اما اصلا برام مهم نیست. فقط قصد دارم بنویسم تا خالی شه سرم پیش از اینکه بترکه و محتویاتش همه جا رو بگیره و بوی گند محتویاتش حال همه رو بهم بزنه.
خب همین جا متوقف میشم. از چی باید بگم دقیقا؟ از اینکه حالم از قوی بودن بهم میخوره؟ بهم میخوره اقا بهم میخوره! خسته شدم:| چرا من باید قوی باشم؟ چرا من باید بلد باشم تمام شرایطی رو که دلخواهم نیست هندل کنم؟ کی اصلا به شماها اجازه داد که فکر کنید من قوی ام؟ دارید اشتباه می کنید! چرا من بلد نیستم قهر کنم؟ چرا همین شنبه ی کذایی که رفتم دانشگاه هیچ کس نفهمید پوکیدم؟ چرا نفهمیدن من دارم فرو میریزم؟ چرا نفهمیدن من زیاد نمی خوابم! این صورت پف کرده دلیل دیگه ای داره! چرا نفهمیدن من کل 3 ساعت رو تو قطار بغض جویدم؟ چرا نفهمیدید دلم میخواد یکیتون بگه چه مرگته و من خالی شم؟
چرا خودم نذاشتم بفهمید؟ چرا فقط رفتم؟ چرا من همیشه رفتم؟ چرا یه بار واینستادم بگم بابا من نمیکشم این حالو شرایطو؟ چرا؟ چرا یه بار نخواستم که تصمیماشون رو عوض کنن؟ چرا من همیشه آدم قوی ای که بودم که کنار اومدم با همه چی!
من آشوبم بفهمید! من هر لحظه پر از درد میشم و بعد خالی میشم و دوباره پر میشم. بغض میکنم بغض میکنم بغض میکنم و میزنم تو دهن خودم که خفه شو! تو باید کنار بیای. تو حق نداری آدم ضعیفی باشی! یاد بابا می افتم که همیشه داد میزد گریه نکن گریه نکن و مثل آدم حرفتو بزن! گریه نکن داد بزن و حقتو بگیر! اره من یاد گرفتم گریه نکنم ولی چرا داد نمیزنم؟ چرا داد نمیزنم حقمو بگیرم؟ چون من دیگه قوی نیستم فقط دارم سعی میکنم ضعیف نباشم! حال بهم زن نباشم! فقط دارم هی خودمو مزخرف تر میکنم!
من حالم خوب نیست. و این جمله جمله کافی ای نیست! چون حالم بد نیست. اصلا تقریبا هیچ حسی ندارم! نمیدونم.واقعا نمیدونم. فقط میدونم دارم میترکم! بهم ریختم. آشوبم. خودمم فکر نمیکردم یه روزی تو حول و حوش 20 سالگی این جوری بشم! ولی شدم. چیکار میتونم بکنم؟ هیچ کاری. من نمیدونم چجوری در من نفوذ کرده که حالا بخوام بیرونش کنم. شاید اصلا دلم نمیخواد بیرونش کنم.
ببین چقد داغونم که باریستا گفت برات زیرسیگاری بیارم؟
من دارم ادای آدمایی که هیچی شون نیست درمیارم ولی شماها بدونید دارم میپوکم!
اینستا رو دی اکتیو کردم. حوصلشو ندارم. حوصله ی آدمای الکی رو ندارم آدمای الکی و مسخره. حالم از هرچی که مصنوعیه بهم میخوره. 
دونه دونه آدمای دورم دارن کم میشن!
حالم از این پسره که جدیدا باهامون دوست شده بهم میخوره. چون داره حبیب رو ازم میگیره. به درک! بذارید اصلا در تنهایی مطلق فرو برم.
مکالماتم با مامان این شده که پول میخوام. پول میخوای؟ کی میای؟ نمیام. چرا؟ چون نمیام. منتظره 9 آذر خونه باشم تا خوشحالم کنه! ولی بهش گفتم حالم از این 20 سالگی بهم میخوره. نه نگفتم. خودش فهمید. گفت سفارش بده کادوتو بیاد خوابگاه برات. هنوزم منتطره 9 آذر خونه باشم. قبلاها بهش گفته بودم 20 عدد مهمیه برام. برای همین میخواد خونه باشم تا برام کاری بکنه مثلا! نمیدونه حالا چقدر این 20 برام بده و نمیخوامش!
بهش میگم برای فلان حزب درخواست دادم میگه پس نمیتونیم دوست باشیم! میگم خب حالا جوگیر نشو کاری نکردم هنوز. گفت من همون اول که اومده بودیم دانشگاه گفته بودم رو هر آدم سیاسی خط قرمز میکشم. گفتم خب باشه هنوز که چیزی نشده. جو نده. فعلا بیا تمرین ها رو حل کنیم. دارم کنار میام با این که همین دوستمم دیگه دوستم نباشه.
دیگه جونم براتون بگه اینجانب خسته شدم از خوب بودن ولی باید بازم اداشو دربیارم.ادای اینکه هیچی نشده. ولی نه دیگه این واسه ما دل نمیشه!
البته که اگه درس خوندن و بیرون رفتن و مقادیری خندیدن معنای خوب بودن بده، خوبم!