نشسته‌ام، ایستاده‌ام و حتی خوابیده‌ام و بدون وقفه فکر می‌کنم. به همه چیز و همه کس فکر می‌کنم.
به روزهای آمده و رفته و به روزهایی که هنوز سربرنیاورده‌اند از پشت شب‌هایشان.
به آدم‌هایی که آمده‌اند و مانده‌اند و گاها رفته‌اند و آدم‌هایی که هنوز نیامده‌اند و شاید هیچ‌وقت نیایند یا آنقدر دیر بیایند که آمدنشان به درد عمه‌ی بزرگشان بخورد!
به آینده بیشتر از هر چیزی فکر می‌کنم. 
به آینده‌ی با آدم‌ها، بی‌آدم‌ها و هر حالت ممکن دیگری!
به اینکه دلم میخواهد حوالی ۲۳ یا ۲۴ کجا باشم؟ چه داشته باشم و چه از دست داده باشم برای به دست آوردن؟
حتی نمی‌توانم تصور کنم که قرار است بعد از لیسانس هم باز خودم را درگیر این خوابگاه‌های احمقانه بکنم!
قطعا در یک گوشه‌ی دوست نداشتنی از این شهر شلوغ و بی‌در و پیکر جایی برای خودم ابتیاع می‌کنم!
دیگر نمیخوام ۸ ترمه لیسانس را تمام کنم.
میخواهم ۹ ترمه یا حتی ۱۰ ترمه بشوم اما در این بین چیز‌هایی یاد بگیرم و به فعالیت‌های دوست داشتنیم برسم.
همین یکهو دوربین برداشتن و تا ته تهران رفتن!
همین ساعت‌ها فکر کردن به این که انسان به خاطر انسان بودنش چه شده است او را؟
دیگر خیلی معطل نمی‌کنم و حتی خیلی سبک و سنگین نمی‌کنم. هر آنچه را که می‌خواهم انجام می‌دهم!
مثلا همین چند روز پیش درخواست همکاری دادم به حزبی که حدودا قبولش دارم. 
یک سری دوره‌ها و کلاس‌ها در این رابطه پیگیری کردم که فعلا با کلاس‌هایم تداخل دارد اما به زودی شرکت خواهم کرد!
کلاس‌های مترجمی و فرانسه را می‌خواهم شروع کنم و پیگیرشان باشم.
حتی کلی دنبال دوره‌های خبرنگاری‌و روزنامه نگاری هم گشتم. 
نمی‌خواهم بشود ۲۴ سالم و حسرت کلی چیز را بخورم:))
حسرت کارها، آدم‌‌ها و ...
می‌خواهم در ۲۴ سالگی خانه‌ای داشته باشم و درآمدی که احتمالا از راه‌ تدریس زبان و یک راه عجیب است و دانشجوی یکی از رشته‌های جامعه شناسی، علوم سیاسی‌ای چیزی باشم:))
می‌خواهم در ۲۴ سالگی‌ آدمی باشم که حالا همه من را از آن دور می‌کنند حتی...!
پ.ن: دوستان راجع به خبرنگاری و روزنامه‌نگاری اطلاعاتی دارید، دریغ نفرمایید:))
پ.ن‌تر: بد بودم، خوب دارم می‌شم اما اونجوری که خودم می‌خوام. خیلی راحت نیست آدم دست از چیزی بشوره. فقط میشه نگه‌داشت و چنگش نزد!