منی که دیگر من نیستم و راه بی‌پایانم...

آیا دیوانه شده‌ام؟

لطفاً به من بگو، آیا دیوانه شده‌ام؟

شناخت، شناخت، شناخت...

می‌گویند عشقِ حقیقی آن است که از شناختِ عمیق پدید آید، نه آنکه با دیدنِ یک چهرۀ زیبا، یک لبخندِ دلفریب، یا یک کرشمۀ چشم ظهور یافته است.

من تو را نه به تمامی، بلکه تا جایی که می‌توانسته‌ام و از عهدۀ خودم بر می‌آمده، شناخته‌ام.

می‌دانم کیستی، تا آنجا که می‌دانم. می‌دانم چیستی، تا آنجا که می‌دانم. می‌دانم چگونه‌ای، تا آنجا که فهمیده‌ام.

و انگاری همین دانستن‌ها و فهمیدن‌ها، تو را به فردی جدانشدنی از زندگی و افکارم تبدیل کرده است.

من هرگز به‌طورِ قطع نگفته‌ام عشق چیست و عاشقی، چگونه است؛

ولی اگر بتوان آنقدر تقلیلش داد تا به یک بی‌قراری، سردرگمی و انتظاری نامعلوم از نبودنِ کسی، منجر شود، بله، انگاری دردِ من دردِ عشق است؛

کسی‌ام که ناخواسته و نادانسته به عشقی مبتلا شده.

و حال تو بگو، چیست تقصیرِ من تا وقتی که تو هستی و ظهورت را با چشمانم می‌بینم و زیباییِ طینتت را به چشمِ دل دریافته‌ام؟

تو بگو، من حالا چه کنم؟ چه کنم وقتی تو دست‌نایافتنی‌تر از همیشه‌ای.

چه کنم وقتی دست‌هایم برای رسیدن به تو بسی کوتاه است، و نه بال‌هایم یارای کشاندنم به مرتبه‌ای را دارد که تو حالا هستی.

چه کنم وقتی تنها حسرت است که برای من به ودیعه گذاشته‌ای؛

و می‌دانی، من چنان دیوانه‌وار می‌اندیشم به این حسرت، به این غم، که همین بی‌قراری هم سرخوشم می‌کند،

که همین پریشانی هم دلگرمم می‌کند، زنده‌ام می‌کند، جان در پیکرم می‌دمد، وقتی جزئی از کلِ تو را در کنارم حفظ‌شده می‌بینم.

حال، لطفاً یکبارِ دیگر به من بگو، آیا دیوانه شده‌ام؟ که آیا، دیوانه‌ات، شده‌ام؟

موافقین ۲ مخالفین ۰
روگــ آ

اتفاقای خوبو به کسی نگو، خرابش می‌کنن!


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
روگــ آ

قانعش کردند باید رفت با صدها دلیل/باز با این حال میگفتم بمان می‌ایستاد


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
روگــ آ

وقتی هر قطره‌ی باران حاوی جنسینگ است:|

امروز آخرین امتحانم که جدی بود را دادم و رفت پی کارش و مانده‌ام هفته‌ی پیش‌رو که پر است از کارهای سخت و عملی و ارائه‌ها.
این هفته که تمام بشود می‌توانم برای مدتی نفس بکشم و از زندگی به سبک خودم لذت ببرم.
اما این‌ها مهم نیست. مهم این است که امروز آخرین امتحان رسمی را دادم و حس کردم هوای دانشگاه سنگینی می‌کند روی قلبم. منتظر هیچ کدام از بچه‌ها نماندم و زدم به دل خیابان‌ها. رفتم و رفتم تا آخر بزرگمهر و بعد رسیدم به قدس. کافه‌ی مورد نظرم را پیدا کردم و برای بار هزارم از جلویش فقط رد شدم و دوباره مثل همیشه و هر روز سر ریز شدم به انقلاب.
رفتم و رفتتم و تصمیم گرفتم برگردم. می‌دانستم وقتی برسم دانشگاه همه امتحانشان تمام شده و می‌توانم با بچه‌ها کمی وقت بگذرانم.
با مامان به شادترین نحو ممکن حرف زدم و در ابرها بودم بی‌دلیل با وجود غم‌های بی‌انتها.
هندزفری در گوشم بود و در هوای به نسبت خوب با آهنگ‌هایی که هیچ چیز از آن‌ها نمی‌فهمیدم حسابی حال می‌کردم. هماهنگ کردم با بچه‌ها که بروم دانشگاه و باهم برویم گشتی بزنیم.
در خودم بودم که آقایی صدایم زد. گفت ببخشید میتونم وقتتونو بگیرم؟ سوالی داشتم.
از صبح هزاران نفر آدرس و راه ورود و خروج را از من پرسیده بودند. گفتم این هم یکی مثل این هاست.
هندزفری را در آوردم. گفتم خب بفرمایید.
ناگهان شروع کرد راجع به شرایطش گفت که دانشجو بوده و فلان که حالا نمیخواهم برای شما شرح دهم.
یک لحظه حس کردم که دختر نباید به گوش دادن به حرف‌هایش ادامه بدهی. که در همین حین گفت مجرد هستم و دنبال دختری برای ازد...
به خودم آمدم و با خنده‌ای عصبی گفتم آقای محترم شرمنده و رد شدم.
تا خود دانشگاه دویدم و با بدترین حالت ممکن خودم را به بچه‌ها رساندم.
تبریک میگم! حالا از انقلاب هم متنفرم!
و انقدر این اتفاق حالم را بد کرد که تمام اتفاقات خوبی که بعدش بچه‌ها برایم ساختند هم چیزی از حال بدم کم نکرد.
 واقعا چطور می‌شود که چنین کاری می‌کنید!
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
روگــ آ

دور گردون یا این عروسیست که در عقد بسی داماد است؟

انقدر میچرخه و میچرخه تا شرایطی که برای کسی خلق کردی برات خلق بشه.

آهنگ یونانی هست و متن انگلیسی رو براتون میذارم.
how to forget someone like you
See, no time the life
Hides surprises for you that you have
Inside of you and suddenly
It takes you out of the game
See, my love and you
What had you watched for me
I thought you love me
But you had finished me
And you're asking me to try
To forgive you, to delete you
But tell me how
To forget someone like you, how
Explain that to me, how
Could somebody if he loves you leave you alone how
See, no time the life
What it bestows you
Right when you don't base upon it
It could halter you
Like this my love
You haltered me one day
I thought you love me
But you break me off
پ.ن: می‌خوام بگم تو 20 سالگی هم میشه خیلی خسته بود، خیلی بد بود...
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
روگــ آ

جمع فرهیخته‌ای که در پارک آتش به پا کرد

نشسته بودیم دور آتشی که سیب‌زمینی‌های فویل پیچی شده در آن به سمت پختن پیش می‌رفت.
حمید گفت به نوبت هرکی راجع به بقیه یه جمله بگه. استقبال کردیم از طرحش. خوشم آمده بود از طرحش هرچند که هدفش این بود فضایی طراحی کند که بتواند با خیال راحت از لیلا تعریف کند و دلش را ببرد. همه‌ی ما می‌دانستیم هدفش این است اما خب بد نبود چنین جملاتی هم بیان کنیم راجع به همدیگر.
از بقیه که فاکتور بگیریم برایم جالب بود که بدانم در نظر این چند نفر چگونه جلوه کرده ام.
لیلا گفت خب برخورد چندانی نداشتیم اما از همون اول برام جالب بود که خیلی راحت تو گروه حرف میزنی برعکس بقیه دخترا و با یکی دیگه اشتباه گرفته بودمت. دختر خوبی هستی و مهربونی.
بابت جمله‌ی آخرش بهش گفتم خب همون خیلی باهام برخورد نداشتی:))
حمید گفت تو کتاب میخونی و فکر میکنی و دغدغه داری. اینا همه خوبه ولی خیلی فازت منفیه. یعنی این اواخر خیلی منفی شدی.
گفتم آره آره! قبول دارم و خب خودمم میدونم که چرا اینجوری شده ولی حمید راهی ندارم براش.
سجاد گفت خیلی دوست خوبی هستی و خب مودی هستی آدم نمیدونه چطوری باهات رفتار کنه و الان بعد دو ترم دوستی نمیشه پیش بینیت کرد. و اینکه خیلی فکر میکنی. بسه انقدر فکر نکن و فشار نیار به خودت.
می‌توانستم در برابر سجاد فقط شرمنده باشم بابت تمام داد و بی‌داد ها و دعواهای بی‌دلیلمان.
مهدی گفت ببین خانم فلانی من خیلی آشنا نیستم باهات ولی یعنی چی کی بعد درس خوندن میری کتاب میخونی؟ برای چی کتاب میخونی؟ بعد درس خوندن باید بری عشق و حال!
گفتم که بابا شما چه جماعت کتاب نخونی هستید دو خط کتاب خوندن من این همه به چشتون اومده رها کنید.
اما بهترین جمله تعلق دارد به محمدرضا که تا مدتی سکوت کردم به خاطرش. گفت چیزی در تو هست که اولش منفیه و بد جلوه میکنه اما در واقع اون چیز خوب و مثبته. گفتم یعنی چی؟ گفت همون زود قضاوت کردن و از رو ظاهر قضاوت کردن شاید بخشی ازش باشه.
آخرین نفر مریم بود. گفت اولین ادم رکی که باهاش دوست شدم. اولش سخت بود ولی حالا خوبه. تو خیلی رکی.
اضافه کردم بین صراحت و وقاحت مرز باریکیه. و آدم میتونی همیشه تو رودربایستی بمونه که یهو مرز رو رد نکنه تا وقیح نشه. اما من ترجیح میدم وقیح بشم اما رک و صریح بودنمو از دست ندم.
نشسته بودیم دور آتش و من فکر می‌کردم به دیدی که آدم‌ها از من دارند. دید و نگاهی که هیچ وقت برایم اهمیت نداشته و ندارد. اگر می‌داشت ترسویم می‌کرد و نمی‌گذاشت اون طور که دلخواهم هست زندگی را ادامه بدهم:)

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
روگــ آ

یک ظهر غیر عادی

کی می‌تونه فکرشو بکنه؟ اصلا احتمالش چقدره واقعا؟ بعد بی‌حالی و بی‌حوصلگی دم‌ظهر و این دل‌آشوبه‌ی دائم، گوشیمو چک کردم. دیدم زنگ زده ۴ باز و مسیج داده و پی‌ام داده:)

زنگ زدم جواب نداد. زنگ زد. گفت همین الان از خوابگاتون رد شدم. گفتم ای وای‌. گفت بیا پایین جلوی نگهبانی خوابگاه!

 با همون شلوار رنگی رنگی کاپشن پوشیدم و یه روسری رنگی رنگی‌تر! باورم نمیشد اونجا باشه! باورم نمیشد! کادو دستش بود که برای من بود:)))) بهم کادو داد! اومده بود از اون سر شهر بهم کادو بده برای تولدم! باورتون میشه؟ 

و خب کادوش چی بود؟ یه جوراب ساق بلند زرد و مشکی راه راه! زنبوری:))) و کتابی که خودش دوست داره.

گفته بودم من عاشق جورابای رنگی رنگی و بلندم:))) و جقد خوب حواسش بود! چقد خوووب:))))

خوشحالم که تو این دنیای عجیب و غریب پیدات کردم! خوشحالم بابت کامتتی که باعث شد دوست شیم.‌حریر عزیزم برای همه چی خوشحالم که حالا هستی! رفیقانه و مهربانانه:))

پ.ن۱: مرسی از سایر بلاگرین بابت تبریکای قشنگشون!

پ.ن۲: وارد دهه‌ی سوم زندگیم شدم! میدونی حس میکنم دارم پیر میشم و کلی کار دارم برای انجام دادن. کلی آرزو دارم برای برآورده شدن. میگم دیگه نمیخواستم اینجوری دهه‌ی سوم شروع بشه ولی خب:))

پ.ن۳: چی بگم؟ بگم وقت فوت کردن شمع کیکی بچه های خوابگاه برام خریده بودن آرزو کردم؟ بگم چی آرزو کردم؟ بگم که چقدر آرزوم واقعا خواستم بود؟...

کاش و ای کاش با لبخند:))

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
روگــ آ

یه سکوت بی‌پناهم

داستان این است که داشتم برایتان توضیح میدادم که چه میشود آدم سکوت اختیار می کند و دلیل این سکوت چیست که هم اتاقی محترمم لحظه ای دهانش را نمی بندد محض رضای خدا و در حالیکه می بیند هیچ توجهی بهش نمیکنم بازهم مدام زر می زند! آن هم با صدایی که به خیال خودش عوض کرده و کارتونی شده و خیلی جذاب است!
خلاصه که تف به آرامشی که از ما ربوده شده است!




۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
روگــ آ

خیلی موردا هست که تو دلم میمونه!

* حس میکنم
با تمام وجود حس میکنم و این حس از درون شروع کرده به خوردن روح و روانم.
حس میکنم و نمیدونم باید به قول سپیده وارسته بود یا چنان مادری که طفلش در خطره و به هر شیوه‌ی ممکن ازش دفاع میکنه رفتار کنم.
حس میکنم و این حسا خوشایند نیست‌ اما هنوزم صبر میکنم.
صبر میکنم
صبر نکنم چیکار کنم؟

** به هر حال این یه واقعیته که آدما اولویت بندی دارن و تو اولیت دوم سوم نیستی بلکه اون ته مه هایی.
حال آنکه چرا من همون آدمارو میذارم  تو اولویت اولم، تنها ناشی از خریتمه دیگه.
زین پس اولویتم فقط خودم.
فقط خودم!

*** کتابای دستمو نگاه کرد و پرسید دانشجوی هنری؟
لبخند زدمو گفتم نه
گفت پس فلسفه؟
گفتم نه مهندسی میخونم.
تو دلم گفتم لعنتی تو الان باید میگفتی یه هم چین چیزایی. من جامعه شناسی میخونم!

**** اگه خونه بودم، بابا میومد از مغازه و ما هم آماده میشدیم که باهم بریم شب عیدی یه چرخی بزنیم تو شهر و بعدشم شام بخوریم تو یه رستوران یا فست‌فودی به انتخاب داداشم یا من یا دوتامون.

***** به طرز عجیبی انتخابم تنهاییه و حوصله کسی رو نه اینکه نداشته باشم ها، نمیخوام که داشته باشم. خستم از آدمای بیخودی که دورم جمع شدن. آدمایی که فقط به فکر نفع خودشونن. خب واقعا ترجیح میدم تنها باشم و در تنهایی همه کارامو بکنم و تفریح بکنم اما حس حماقت و خر بودن نداشته باشم!
میدونید خیلی سخته که هر کاری که خواستن بکنن نه نیاوردم و تو اوضاع داغونمم همراهشون بودم اما وقت علایق من که میشه همه یه مرگیشونه. خب نهایتا انتخابم این میشه که دیگه آدم حسابشون نکنم! من خسته شدم از یه طرفه بودن همه چی!
از این همه کوتاه اومدنا و پایه بودنا و در نهایت فحش خوردنا خستم. باورم نمیشد چون یکبار فقط یکبار گفتم من فلان غذارو نمیخوام و میخوام ساندویچ بگیرم بهم چه چیزهایی گفته شد:| خب حقیقتا شت.

****** اگر از حال من پرسی باید بگم صبح بین طبقه یک و دو در رفت آمدم و شبا از تختم تا دستشویی! دستشویی دانشکده طبقه دومه!  چرا؟ چون دکتر گرامی برای دردهای ناشی از سرماخوردگی آمپولی بهم داد که برای دردهای بعد از عمل های جراحی تجویز میشه! اونم دوتا:| از عوارضشم بهم ریختن سیستم گوارشیه:| دائما گشنمه و دائما باید برم گلاب به روتون:|

- به یاد قدیما، و من الله توفیق!



۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
روگــ آ

میفهمی چی میگم؟

آدم با همه چیز، دقیقا همه چیز کنار میاد و آدما خودشونو گول میزنن و به این میگن درست شدن، خوب شدن یا هر چیزی شبیه به این الفاظ قشنگ و فریبنده اما من میگم نه! کنار اومدن فرق داره با درست شدن! 

کنار اومدن یعنی با خودت بگی باشه نشد ولی نمردم که. ادامه میدم زندگی رو. تکرار میکنم روزامو و بیخیال هر چی که باید میشده و نشده. بیخیال تمام زخما. درست مثل آدمی که خونریزی داخلی داره. اگه بفهمن و جراحیش کنن درست میشه اما اگه نفهمن خونریزی میکنه تا بمیره. از بیرون همه چیز خوبه و عالی و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده اما درون چی؟ داره از شدت خونریزی متلاشی میشه و بالاخره یه روز میمیره.

 من میگم نباید بذاریم به هر شرایطی عادت کنیم و کنار بیایم باهاش. من میگم باید تجربه کرد. باید چشید. باید عوض کرد همه چیو. تا کی این همه پذیرفتن و دم نزدن؟ میدونی من میگم شاید یسری تصمیما اشتباه باشن اما باید گرفتشون و عملیشون کرد. اینه که من الان یه تصمیم بگیرم و چندسال رو با این اشتباه جلو برم خیلی بهتره تا اینکه تمام عمرمو تو حسرت اون تصمیم بگذرونم. میدونی چی میگم؟ میگم یعنی من اگه اشتباه هم انتخاب کنم مسیرمو میفهمم یه روزی. مثلا 5 یا 10 سال رو از دست میدم که بنظرم از دست دادن نیست تجربه است ولی اگه هی تصمیمامو عقب بندازمو ریسک نکنم تا اخرش رو باید حسرت بکشم و هی با آه و افسوس از خوبیا و لذتاش یاد کنم!

 میفهمی چی میگم؟ میگم بعضی وقتا اشتباه کردن و مسیر رو بد انتخاب کردن خودش عین کار درسته! یه سری اشتباهای خوب و خوشمزه بهتره تا کارای درست و عاقلانه‌ای که فقط برامون حسرت دارن. میفهمی چی میگم؟ حالا هر چند که هیچی دلیل و اعتقادی بر اشتباه بودن خیلی از تصمیما نیست فقط آدمای دورمون قصد دارن دورمون کنن ازش! شاید چون کسی اونارو دور کرده یا شایدم حسادتشون نمیذاره که بخوان بقیه هم از خوبیا و خوشیا بهره مند شن!


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
روگــ آ