"روگا"

منی که دیگر من نیستم و راه بی‌پایانم...

"روگا"

منی که دیگر من نیستم و راه بی‌پایانم...

به این فکر میکنم که اگر همان سالهای دبیرستان پی علاقه‌ام را می‌گرفتم و دنبال علوم انسانی یا هنر می‌رفتم الان وضعم چطور بود.

مثلا در دانشگاه تهران علوم سیاسی می‌خواندم یا اقتصاد یا جامعه شناسی. البته نمی‌دانم چرا قسمت انسانی پسند مغزم علامه را به هرجایی ترجیح می‌دهد.

یا اگر پی هنر را می‌گرفتم دختری دوربین به دست در خیابان‌ها بودم.

اخیرا درونم بخش هنرخواه ذهنم را نمی‌پسند.‌ یعنی اگر میرفتم و آکادمیک هنر می‌خواندم احتمالا رضایت نداشتم.

خب اما داشتم می‌گفتم!

مثلا دانشجوی علوم سیاسی علامه بودم که احتمالا از کیفیت پایین کلاس‌ها غر میزدم.

احتمال می‌دهم که وقت بیشتری میداشتم و نیمه وقت در یکی از کتابفروشی‌های انقلاب هم کار می‌کردم. مثلا گوتنبرگ. یا ترنجستان!

یکی از این جاها دیگر.

احتمالا غرق در کتاب‌ها بودم و بیشتر‌ حوالی کتابخانه‌ی دانشگاه یافت می‌شدم.

یکی از این دانشجوهای سیاسی می‌شدم که هر چند وقت یک بار احضار هم می‌شود. حراست دانشگاه چشم دیدنش را هم ندارد. روزی سه بار مامان زنگ میزد که کله شق نباش و دست از این کارها بردار.

حتی احتمال می‌دهم که روزی زندانی هم می‌شدم!

اما مطمئنم مثل همین حالا باز هم مسیرم را با زیرلب آهنگ خواندن طی میکردم.

باز هم با دیدن تمام شیرینی‌های تر که خامه دارند ذوق میکردم.

باز هم عاشق کاکتوس‌ها می‌بودم و باز هم قطعا لیموناد برایم نوشیدنی خاصی می‌بود.

مطمئنم مثل همین الان عاشق تمام مواد غذایی پنیردار می‌بودم و دیدن لحظه‌ی کش آمدن پنیرها برایم جذاب جلوه می‌نمود.

مثل همین حالا و هر وقتی تا اخرین لحظه‌ای که جا دارد میخوابیدم و فارغ از ظاهر می‌بودم.

مثل همینی که الان هستم از هر نوع آرایشی بیزار می‌بودم و باز هم معتقد بودم که پوشیدن کفشی که پاشنه دارد  از حماقت ناشی می‌شود!

باز هم احتمالا همان آدم حوصله سر بر و جدی‌ای می‌بودم که حالا هم هستم.

می‌بینی دنیا عوض نمی‌شد. من هم عوض نمی‌شدم فقط کمی به درونم و هدف‌هایم نزدیکتر بودم.

  • روگــ آ
نت به نت این آهنگ برای من پاییزیست.
اتفاقا بیشتر از پاییز هر شهری، پاییز تهران رو تو خودش داره.
تمام صبحای زیبایی که برای دخیره کردن انرژی برای کلاس‌های تا دیر، توی تختخواب تلف شد.
تمام صبح‌های دل انگیز پاییزی که بارون آسمون رو شسته بود و گوله گوله ابر سفید گداشته بود تو دلش و ولی ما باید چشم میدوختیم به سیاه ترین تخته‌های دنیا.
تمام دیر شدن‌ها و دیر رسیدن‌ها و دویدن‌ها و بی هوا پا رو تو چاله‌ی آب گذاشتن.
تمام لباس‌های روی بند که خیس شدن و هیچ کی نبود که جمعشون کنه.
شلوغی حموم بعد روزای بارونی.
قابلمه‌های سوپ روی گاز وقت غروب روزای بارونی.
راهروهای گلی و کثیفی که کل هفته همونجوری بی‌ریخت باقی می‌موندن.
تاخیر استادایی که تو بارون و ترافیک ناشی از بارون گیر میکردن.
آبگرفتگی کلاس 02 و 01 و سقف در حال ریزش دانشکده.
این آهنگ برای من پاییزیه و پاییز همیشه برام پر اتفاقای عجب غریب بوده.

پ.ن: برای چالش نوانگار رادیو بلاگی‌ها، آهنگ دوم
با احترام دعوت میکنم از هرکی دلش میخواد. برای رعایت قوانین هم از حریربانو و حاج مهدی دعوت میکنم.
  • روگــ آ

اینکه ما معتقد باشیم آگاهی‌های اجتماعی ما هستی و بنیان جامعه رو شکل میده یا اعتقادمون این باشه که هستی و شرایط و بنیان جامعه، حد و میزان آگاهی‌های اجتماعی ما رو تعیین می‌کنه؛‌شیوه‌‌ و مسیر زندگیمون رو میسازه.

در حالت اول ما اون آدمی می‌شیم که با تموم بن‌بست‌ها و تاریکی‌ها بالاخره یه راهی می‌سازیم و یه نوری پیدا می‌کنیم که از سرش بگیریم و تا تهش بدویم تا به آرمان‌شهرمون برسیم‌. تو اوج سختی با فکر کردن به هدف و خواسته‌مون، به عظمت و زیباییش و والا بودنش حاضر می‌شیم هزینه‌ی طی کردن این راه و رسیدن به مقصود رو بپردازیم. در نهایت هم بشیم اون آدم ارزشمندی که زندگیمون معنا داشته یا حتی معناساز هم بودیم.

در غیراینصورت اون آدمِ غرغرویی میشیم که حتی ساده‌ترین‌ توانایی‌هامونم نادیده می‌گیریم و تمام ناکامی‌هامون رو گردن عالم و آدم می‌ندازیم جز خودمون. راحت‌ترین راه رو انتخاب می‌کنیم؛ نشستن و شاکی بودن. بدون اینکه هیچ تلاشی برای تغییر اوضاعمون کنیم و بخوایم بهتر باشیم چون همواره می‌گیم شرایطش نیست‌‌. جامعه نمیذاره و نمی‌خواد ما به فیلان جا برسیم و راهمون همیشه بسته می‌بینیم. آخرشم در اوج ناکامی و نرسیدن میریم که باقی غرغرهامونو تو عالم دیگه‌ای بکنیم.

پس واضحه برای تغییرات شرایط، اول از همه باید جهان‌بینی‌مونو درست و حسابی بکوبیم و از نو بسازیم.

تا خودمون تغییر نکنیم و نخوایم که دید بهتری داشته باشیم اوضاع همین مزخزفی که خودمونو درگیرش کردیم می‌مونه.

پ.ن:از سری پست‌‌های اینستاگرامی اینجانب

  • روگــ آ
وقتی شروع می‌کنی زبانی‌ را یاد بگیری، ناخودآگاه طی این فرآیند یک شخصیت دیگری هم در درونت شکل می‌گیرد. به نظرم این اتفاق اجتناب‌ناپذیر است و حتما اتفاق می‌افتد. 
المان‌هایی مثل اینکه در چه سن و سالی و شرایطی زبان مورد نظر را آموخته‌اید، روی شخصیت در حال شکل‌گیری اثرگذار است.
این شخصیت مثل این می‌ماند که شما در کشوری که مهد آن زبان است، یک زندگی موازی دارید و در مواقع نیاز از این شخصیت و زندگی موازی استفاده می‌کنید.
مثلا برای من ورژن انگلیسی بلدم، دختر پر شر و شوری‌ست که غالبا نگران کلماتش نیست و از بی‌ادبانه بودنش پروایی ندارد. دختری است سخت‌کوش که موفق است و در عین حال خیلی راحت غمگین نمی‌شود و قوی است. حتما به همین دلیل است که در موقعیت‌های سخت زندگی، مغرم ناخودآگاه سوییچ می‌کند روی زبان انگلیسی تا آن دختر پرشر و شور با ادبیات جسورانه اش مشکل را تا حدی برای ذهنم ساده کند‌.
این روزها که درگیر یادگیری زبان فرانسوی شدم، شخصیت جدیدی که در حال شکل‌گیری است به نظر میرسد چیز متفاوتی از آب دربیاید. تا الان می‌توانم بگویم دختریست عاشق پیشه که چرخزنان مسیرش را طی می‌کند و با عطر گل‌ها ذوق می‌کند و روح لطیفی دارد. احتمالا زمانی که دنیا کاری کند که سخت شوم و لطافتم از بین برود، ذهنم برای ایجاد تعادل دست به دامن زبان فرانسوی شود.
  • روگــ آ
می‌رسه روزی که نشونه‌هایی از اوضاع خوب بیاد.
می‌رسه روزی که بی‌دلیل محکوم نشیم.
می‌رسه روزی که به صرف ظاهر، قضاوت نشیم و حکم صادر نشه برامون.
می‌رسه روزی که مجبور نباشیم این نگاه‌ها رو تحمل کنیم.
می‌رسه روزی که بفهمید این بازی‌ای که برای رسیدن به آزادی شروع کردید چقدر خوب نبوده و فقط به جون هم انداختتمون.
می‌رسه روزی که بفهمید این شیوه‌ مقابله نبود و همه چی رو بدتر کردید.
می‌رسه اون روز، آره؟

*آزاد- گروه او و دوستانش
  • روگــ آ
چیزی از درون مرا به خود می‌کشد.
چیزی بیرونم را به درون می‌کشد و بعد آرام آرام بیرونم را می‌خورد. مثل جیوه‌ای که روی طلا می‌ریزد و بعد طلا را نابود می‌کند. بعد درونم خوشحال از قلمرویی که به‌دست آورده، شروع می‌کند به حکمرانی.
مغزم را در دست می‌گیرد و دیگر همه چیز طبقه خواسته‌اش پیش می‌رود.
دیگر کنترل هیچ چیز در دست من نیست. درونم حرف میزند، راه می‌رود، خوشحال و ناراحت می‌شود و هر چه که هست و نیست را تعیین می‌کند.
ضربان قلبم را تنظیم می‌کند. تنظیم که نه. میاید گند می‌زند به همه چی در واقع!
برای خودش هرکاری می‌کند و خلع سلاحم کرده و من به سان طفلی ناتوان نشسته‌ام و نگاه می‎کنم که تا کجا قرارست پیش برود؟
و باید درونم که بیرونم را به نفع خودش تسخیر کرده از همه پنهان کنم.
چطور می‌شود چیزی که تمام وجودم را گرفته نشان ندهم؟

  • روگــ آ
همزمانی اتفاقات باعث می‌شود که دیگر تا ابد با هر نشانه‌ای با خودت دائما یک چیز را زیر لب تکرار کنی و من هر بار زیر لب می‌گویم تو خیلی دوری.
اما از پا ننشسته‌ام و دوان دوان به سمتت می‌دوم ولی تو باز هم خیلی دوری خیلی دور!
که هر چقدر بدوم و دستم را به سویت دراز کنم باز به تو نمی‌رسم.
دوری، نمی‌رسم به تو، اما با تمام جانی که برایم مانده به سویت دوانم.
و وقت ثبت این عکس، مدام در ذهنم تکرار می‌شد که تو خیلی دوری...
دوری

  • روگــ آ

هیچگاه چیزی را شروع نکرده‌ایم. همواره فقط شرایط رو از نوعی به نوع دیگر تغییر دادیم. آن هم همه‌اش به خاطر خودمان و براساس تصمیم خودمان نبوده است بلکه به خاطر جبری که از سمت زمان و مکان و افراد بر ما روا داشته شده است دست به تغییر زده‌ایم.

به راستی که بس ترسو و ضعیفیم که اگر نبودیم، ماندن و صبر و مقاومت را انتخاب میکردیم، به سان تمامی انسان‌های بزرگ و با خرد.

پس هیچ شروعی، آغازی و نو شدنی در کار نیست. فقط یک نفر تصمیم گرفته است دیگر نباشد. خودش نباشد. اصلا نباشد و کاش می‌شد از زمین هم محوش کرد.

این شروع نیست بلکه مثل همیشه و همواره تن دادن به ظلم و جور است.

این یک راه بی‌پایان است که بی‌خواست خود به آن پرت گشته‌ایم.


ر.ن: روگا یعنی راه بی‌پایان

  • روگــ آ